روزهای خوش کودکی و.....

چه زود گذشت روزهای خوب و شیرین کودکی. یادم میاد اولین روزی که کودکستان رفته بودم و اون موقع شش سالم بود ،کودکستان قدس در چاله باغ فعلی و سال بعد مدرسه ابتدایی رهنما در فلکه سرخواجه و بعد مدرسه راهنمایی رازی و هنرستان شهید نصیری و قبولی دانشگاه و حالا هم ................

http://nic.besaba.com/up/7ed947444262.jpg

روزی که اخرین امتحان را برای دیپلم دادم، فکر میکردم دیگه درس خواندنم تموم میشه ولی هنوز ادامه داردو دست از سرمان بر نمیداره دیشب که یکی از دوستان دوران هنرستان خودمو که دیدم، به خودم میگفتم چه زود کودکان دیروز بزرگ شدند و جامه آدم بزرگا را به تن کردند و هر چه خوشی و بازیگوشی بود ، به کناری نهادند و آدمهای جدی و مهمی شدند . کلمات قلمبه یاد گرفتند و ادا و اطوار مصنوعی .دیشب که این دوستمو دیدم با هم خاطره ایی را مرور کردیم که گفتنش خالی از لطف نیست، البته خلاصه:ما در قدیم درسی داشتیم، بنام امادگی دفاعی قرارشده بود با توجه به اهمیت این درس و ارزشی که برای این درس  در انزمان قائل بودند، کلاسهای تئوری امادگی دفاعی را در  دبیرستانی که هنوز افتتاح نشده بود با حضور بچه های هنرستان ما بطور رسمی  افتتاح  شود.و یا بعبارت دیگه افتتاح دبیرستان با درس مقدس امادگی دفاعی شروع شود.

قبل ازاینکه مسئولین تشریف بیارند خیلی به بچه ها سر صف، گیر داده بودند  یکسره از جلو نظامو وبشین پاشو و .... تا صف جلوی مدیران شهری مرتب شود خلاصه ساعت 8 صبح با زدن زنگ مدرسه افتتاح شد. بچه ها که این برخوردها را که دیده بودن خیلی بهشان برخورده بوده بود. دقیقا راس ساعت 9 صبح بود که که مدیر اومد و گفت : ما اینقدر از شما محبت دیدیم که دیگه نیازی به کلاس تئوری ندارید تشریف ببرید خونه تا سر کلاس عملی جبران کنیم. من که فهمیدم داستان از چه فراره ولی بچه های خوشخیال ......سرتونو درد نیارم مدرسه ایی که تازه افتتاح شده بود با خاک یکسان شده بود تمام لامپ ها شکسته درب های سرویس بهداشتی کنده و مفقود شده بود تمام سنگهای سرویس بهداشتی ها پودر شده بود شیشه ها تا جاییکه دید نداشت شکسته بودن تخته های درس کلاسهایی که خالی بود اتش زده بودن ........از همه بدتر میدونید چی بود نگهبان مدرسه بنده خدا رو در بوفه حبس کرده بودن قفل و فرار ........................(البته اینم بگم که رد پای من دربعضی از این اتقاقات پر رنگ بودا)

ولی چشمتان روز بد نبینه در کلاس عملی که فکر کنم توسکستان بود مارو با ماشین زباله قدیم که هنوز داخلش مقداری زباله بود بردن 100 نفر داخل یک ماشین زباله .......زمانی که به مقصد رسیدیم راننده ما را کمپرس کرد تمام بچه ها روی هم افتادیم .............فقط همینقدر بگم در مرحله عملی پای دو سه نفر از بچه ها شکست .............ولی همینقدر بگم با تمام این سختیها دم بچه های قدیم گرم من که اونروز خیلی حال کردم .....................

بگذریم ولی واقعا که کودکی طبیعت بکری است که آدم خودش را بازی می کند و با بزرگ شدن گاهی ناگزیر از ایفای نقشهای مصنوعی است. نقشهایی که آدمی را از خود دور می کند و هراس و تشویش را جانشین طراوت و نشاط کودکی می کند. بزرگ که می شویم ، مصلحت در زندگی مان آغاز می شود و خیلی کارهای زشت را با نام رنگین مصلحت انجام می دهیم.
کودکی تصویر سیاه و سفید زندگی است که بی بزک و آرایش ، زیبایی با شکوه آدم را نشان می دهد و با بزرگ شدن، همه عکس رنگی می شوند و زیباییها در پناه آرایش و پیرایش فراوان ، جلوه ای دیگر می گیرند و دیگر لذت کودکی از آن بر نمی خیزد.
بار دیگر کودک می شوم و با کودکانم بازی می کنم .کودکی را در صورت زیبای آنها می یابم و ساعتها در دنیای خیال و رویا با کودکانه هایم همسفر می شوم و بادبادکهایم را پرواز می دهم ، تا اوج آسمان و آن بالا بالاها که دست هیچ آدم بزرگی به آنها نرسد.

بی ارتباط با موضوع:قرنهاست که ادعا می کنیم ، خدایمان یکی است و همه ادیان آسمانی به خدای یکتا ایمان دارند و توحید را با آب و تاب زیاد سرلوحه کارهای خود قرار می دهیم و ادعا می کنیم که کارها را برای خدا انجام می دهیم. خدایمان یکی است ولی رفتارهای روزانه مان به تعداد خلایق روی زمین . مگر قرار نیست رنگ خدا را بگیریم . خدای در اسم یکی و در عمل به تعداد خلایق زمین .

پی نوشت:

در حادثه تروریستی روز گذشته در سامرای عراق تعدادی از 4 نفرازهمشهریها و هم استانی های ما کشته و تعدادی نیز مجروح شدند.  بر اساس این اخبار اسامی شهدا این حادثه شامل یدالله فرزعلی، حسین طهماسبی روحانی کاروان، نرگس هراتی‌نژاد، علی‎محمد زردکوهی میباشد.

همینجا باید خدمت دوست عزیزم جواد زردکوهی که در این حادثه پدر خود را از دست دادند تسلیت عرض کنم و از خداوند متعال برای وی و خانواده محترمش طلب صبر دارم.

 

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
زرگداز

اولین روز دبستان باز گرد. شادی ان روزگاران باز گرد. خاطرات بی مثال کودکی تکسوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانده ترند .درسهای سال اول ساده بود اب را بابا به سارا داده بود. مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی مادر روی برگ همکلاسی های من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود ای دبستانی ترین احساس من باز گرد این مشقها را خط بزن.......

مامان محمدمهدی

سلام یادداشت خیلی تاثیر گذاری بود! بنظرم سخته اما میشه آدم بزرگ شد و همچنان مثل دوران کودکی بی آلایش و پاک و دور از رن و لعاب موند! خدا حافظ آقا کوچولو باشه ان شاأالله

مشاوره خانواده

میلاد با سعادت مرتضی علی ( ع ) ولی بر حق نبی (ص ) ،مقتدای راستین شیعیان ،مولود کعبه و خورشید عادل دین خجسته باد.... ای بزرگمرد روزت مبارک.... [گل][گل][گل][گل][گل][لبخند]

مریم

یادش بخیر بچگی