تشکر از دوستان........

در دو پست قبلی مطلبی تحت عنوان ترک تحصیل کودکان عقب مانده ذهنی منتشر کردم.

کامنتهای متفاوتی ارسال شد که بنا بدلایلی تایید نشد.

دو دوست عزیز از دو نقطه ایران برام کامنتی گذاشتند خصوصی مبنی بر اعلام شماره حساب جهت کمک به این بچه های مظلوم.

با مبلغ کاری ندارم هر چند در مجموع با کمک دیگر دوستان رقم چشمگیری شد ولی باید اینجا تشکر کنم از این حس نوعدوستی هموطنان عزیزمان که واقعا در هیچ جایی نمیتوان یافت.

امروز به مرکز مورد نظر رفتم.

مقرر شد با یکی از فروشگاهها قراردادی بسته شده و حواله ایی از طرف مرکز به بچه های نیازمند اهدا شود.

خدا را شاکرم بابت چنین دوستان و همراهانی که لبخند را به این بچه ها هدیه دادند.

خدایا شکرت بابت این عزت و  اعتماد دوستان..............

در پایان دوستانی که تمایل بحضور در این مراکز را دارند میتونند با ارسال کامنت در همین پست اطلاع دهند تا باقی کارها هماهنگ شود.

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »

من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !

وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن...

/ 6 نظر / 3 بازدید
مینا

سلام پس از مدتها و بعد از یک غیبت طولانی با پستهای مرگ و داغدیدگی ، مشاوره داغدیدگی و نگاهم دار در خاطر به روز شده ام. یا حق [گل]

محمد

درود بر این انسانهای نزد ما ناشناخته و نزد خدا شناخته[گل]

شریفیان

سلام و سپاس از مطلب زیبا... سال نو پیشاپیش مبارک مخلصیم[گل]

حسین سراوانی

آخرین سکانس فیلم حضور در آسیا بهترین هواداران در سال 91: زنجانی ها که صندلی شکستن و مربی و بازیکنان شون رو زدن ماهشهری ها هم نارنجک زدن و خراب کردن مهرامی ها هم که از کودکستان چند تا تماشاگر داشتن اصفهانی ها که صد نفر بودند و با پول و جایزه به سالن کشیده شدن اما گرگانی ها 55 سال کنار تیم شونن و هیچ وقت تنهاش نذاشتن پرشورن و متعصب با لیاقتن و بسکتبال و قوانین رو میشناسن در قبل انقلاب با نام پرسپولیس بودن و بعد انقلاب با نام های اتکا فجر .... و حالا شهرداری . تنها چیزی که ندارن اسپانسر و سرمایه است اما اونا هوادار دارن در تمام رده ها بازیکن و پر استعدان .ستارگانی همچون ایزدپناه و کلاسنگیانی داشتن و مربیان بزرگی همچون کبیر و داوران خوب همه چیز جمع است و با کمترین سرمایه گذاری جزو 4 تیم برتر ایران هستن.گرگانی ها در تاریخ بسکتبال ایران و آسیا شناخته شده اند و مهد و پایتخت بسکتبال در ایران هستندو جوانانی همچون دهقان و بنی عقیل و صفائی و .... دارند که امید مردم شهرند.قرار است آنها دست به دست هم در روز دوشنبه کاری کنن کارستان آنها همه شما را به دیدن این کارستان بزرگ در فیلمی بنام حضور در آسیا به کارگردانی کبیر