شب یلدا......

چند سالی است با آمدن شب یلدا  وجدان درد می گیرم !

شبی که برای فقرا درازترین شب است و برای شکم سیران کوتاهترین شب!...شب یلدایی که انار و کشمش و بادام و قصه های مادر بزرگ شب اول فصل زمستون، بلندترین شب سال، شب اصیل ایرانی!
شب برف، شب سرما، شب شلوغی، شب مهمونی و شب نشینی، شب خرید، شب دور هم جمع شدن فامیل، شب پدربزرگها و مادربزرگها، شب انار، شب هندونه، شب آجیل و شکلات و شیرینی، شب فال و دیوان حافظ، شب خاطره، شب...

ولی حالا.............آناناس،موز،پیتزا ،میگو و و قصه های ماهواره و سکوتهای طولانی مدت در خانه ها............

دیگه اثاری قصه های  پدر بزرگها و مادر بزرگها نیست.....

آن پدر بزرگها و مادربزرگها اینک در خلوت تنهایی اتاق های قدیمی و خانه های سالمندان، در شب یلدا   زودتر ازشبهای دیگر  می خوابند، تا در این شب دراز، خواب روزها و شب های ازیاد رفته را ببینند...

در این شب ، بخاطر دل غمگین یلداهای  کوچکی که با حسرت یک برش هندوانه و چند دانه انار بخواب می روند، و دانه های سرخ و کوچک انار، برایشان یک تصویر مات و مبهم در رویا است، تا صبح می نشینم و به آسمان نگاه می کنم، تا یلدا ازهمان راهی که آمده برود، نه انار می خورم و نه هندوانه! که هندوانه وصله میوه فروش هاست به تن یلدای کوچک!...

http://tinypic.com/ab47qe.jpg

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب ...،

کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند...

مطلب سال گذشته من:

 

شب یلداست،شبی که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه، نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما؛ شبى که داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترها در چشمان کودکان اوج مى گیرد و بالا مى رود....

 

یادش بخیر زمانیکه بچه بودیم در شب‌های چله افراد فامیل در همایشی صمیمی دور کرسی چوبی جمع می‌شدند و به قصه‌های بزرگترها گوش می‌دادند. زنان و کودکان در گرگ و میش شب‌های  تکاپو و هیجانی خاص ملزومات غذا و تنقلات ویژه این شب را مهیا می‌کردند وبرای گذران ساعات خوش در کنار فامیل لحظه شماری می‌کردند. آنان درسینی‌های قدیمی مسی درفضای دوده‌گرفته آشپزخانه‌های قدیمی، انواع میوه و تنقلات به ویژه هندوانه،انگور،پشت زیک ، مارمرده(مخلوط برنج شکر کنجد)،تخمه و نخودچی، کشمش، و خرما را مهیا می‌کردند.دراین شب استثنایی پس از صرف شام و خواندن دعای شکر درپای سفره، همگان در کنار هم،از شادی‌ها و غم‌ها، موفقیت‌ها ، اعتقادات، امیدها و بیم‌هاشان میگفتند.

 

بزرگترها و ریش سفیدان فامیل در این شب علاوه بر خواندن اشعار حافظ ، سعدی و فردوسی خاطرات و داستان‌های کهن ایران زمین را برای اعضای خانواده نقل می‌کردند.
در شب یلدا، بزرگترها با کودکان هم بازی می‌شدند،"گل یا پوچ"و مشاعره از جمله بازیهاوسرگرمیهایی است که در شب چله در گرگان با مشارکت همه اعضای خانواده رواج داشت. این رسومات تا چندین سال پیش در گرگان وجود داشت اما اکنون به ندرت می‌توان چنین جلوه‌هایی را به چشم دید.
متاسفانه الان بچه ها فقط دنبال بازیهای کامپیوتری و..... هستند وکم کم دارند از فرهنگمون فاصله میگیرند و به راهی میروند که ..............

 

 

 

 

 

امشب خیلیها حسرت بدل هستند .....خیلیها دوست دارند برای بچه هاشون از تنقلات و میوه های رنگی که در پشت ویترین مغازه ها خودنمایی میکند خرید کنند ولی از بضاعت مالی خوبی برخوردار نیستند چقدر خوبه که امشب بجای 4 نوع میوه دو نوع و بجای چندین نوع تنقلات خیلی محدود خرید کنیم و گوشه ایی از این خرید را هم سهم  افرادی کنیم که میشناسیم و قطعا در اطرافمان هم کم نیستن کنیم................

 

یکی از بهترین کارهایی که امشب میتوانیم انجام دهیم بازدید از خانه سالمندان و مراکز نگهداری از بچه های بی سرپرست هست که بتونیم انها را هم در شادیمان در شب یلدا با این عزیزان تقسیم کنیم.

 

«شب سردی بود …. پیرزن بیرونِ میوه­فروشی زل زده بود به مردمی که میوه  می­خریدن … شاگرد میوه فروش تندتند پاکت­های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت؛ و انعام می­گرفت … پیرزن باخودش فکر می­کرد چی می­شد اونم می­تونست میوه بخره ببره خونه؟ … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو جدا کنه و ببره خونه … می­تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمی­شد هم …. بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانم صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن جوانِ مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …. پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. من مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت: پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!»

 

 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
ح.نون.کاف

سلام میگن یک وبلاگ نویس همیشه به صحنه جرم(وبلاگ خاک خوردش)بر می گرده...من نبودم دو سال اما اومدم و از قضا آپ هم هستم...ممنون میشم مثل گذشته ها سر بزنی...موفق باشی

حسین عبدی

باسلام اینجانب در حال تدوین کتاب خاطرات دکتر مسکوب هستم لطفا مطالب و اسناد مرتبط با ایشان را به ایمیل زیر ارسال فرمایید باسپاس. حسین عبدی 09363113992 adabi@artgolestan.ir