من و علیرضا....

نوشته بودم:

دیروز که در خیابان قدم میزدم شخصی که چرخ دستی حامل مقوا بود نگاهم را به خودش جلب کرد.

خیلیها دوست دارند به ماشینهای مدل بالا و ......در خیابان نگاه کنند ولی من عاشق دیدن چهره های خاص هستم از کارگر دور میدان شهرداری که با دوچرخه در شهر تردد میکنه که با توجه به چهره اش که موههای بلندی هم دارد به کارلوس والدراما بازیکن سابق تیم کلمبیا شهرت دارد تا مجید اصفهانی (که البته مدتی هست هم که ناپدید شده).......................

بگذریم..............

دیروز که به چشمان علیرضا خیره شدم گفتم خدایا این علیرضاست که دارد چرخ دستی را حمل میکند؟ میخکوب شدم علیرضا با موهایی بلند و ریشو سبیلهایی که فکر کنم  در این چند سال کوتاهش نکرده بود.................

علیرضا هم به چشمانم خیره شد هر دو میخکوب شدیم....................

گفتم علیرضا خودتی گفت اره خودمم صورتش را بوسیدم .................

گفتم خیلی دلم برات تنگ شده.... افتخار میدی که یک ابمیوه با هم بخوریم........ یک خنده ایی کرد و سکوت........

ابتدای خیابان شهدا در ابمیوه فروشی کنار هم در حالیکه نگاه پرسشگر مغازه دار و مشتریان را همراه داشت کنارهم نشستیم....

به علیرضا گفتم چرا چرخ دستی؟تو که قرار بود ماشینت در طرح فرسوده ثبت نام کنی و تاکسی بگیری پس چی شد آخه؟

پاسخ داد:بعد از رفتن تو از تاکسیرانی که همیشه پیگیر کارم بودی کسی دیگر به من توجه ایی نمیکرد و پیچ و خم اداری بابت مجرد بودنم و.............................

گفتم:ماشین پیکانت چی شد......گفت:به مبلغ ناچیزی فروختم و اجاره عقب افتاده ام را دادم......

گفتم علیرضا چرا صورتت را اصلاح نمیکنی گفت:بخاطر ابرویم اینکارو میکنم خودت که میدانی در خیابان خمینی ......مغازه دار معروفی هست، دوست ندارم که باعث سر افکندگیشان باشم..............

با هم قرار گذاشتیم بیشتر همدیگه را ببینیم.....

دیروز از خدای بزرگم سپاسگذار بودم بخاطر اینکه شاید در نزد انسانهای پولدار صاحب پست و مقام چهره ایی ناشناخته و ....باشم .........ولی در نزد چنین انسانهایی که با شرف خود پول در میارند این جایگاه را دارم که به دعوت ابمیوه من پاسخ مثبت میدهند،خدایا ممنون از لطفت................javanenghelabi - mard

ﺷﺮم ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ وزن ﺳﯿﺮی ام را ﺑﺎ ﺗﺮازوی ﮔﺮﺳﻨﻪ ای ﺑﮑﺸﻢ...

این پست را با جملاتی از گارسیا مارکز به پایان میبرم:

آموخته ام که همه ی مردم دوست دارند در اوج و قله ی کوه زندگی کنند؛بی آن که متوجه باشند خوشبختی واقعی جایی ست که سراشیبی به سمت بالای کوه را می پیماییم.

آموخته ام زمانی که یک نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش می گیرد و می فشارد،آن را برای همیشه گرفته است.

آموخته ام تنها زمانی انسان حق دارد کسی را پایین تر از خود ببیند که می خواهد به کسی کمک کند تا او بایستد.

.............................................................................................

اگر در جایی زندگی کنیم که : هـــرزگی مــُـد ؛ بی آبرویـــی کـــلاس ؛ مستی و دود تفریـــح ، دزد بودن و لـــاشخوری و گـــرگ بودن رمز موفقیت مون باشه ...  پس باید بپذیریم که  جهنم هم جای بدی نیست و نباید به قسمت آخر اعتراضی داشته باشیم ...

دوست من عوض گله ندارد ...

/ 5 نظر / 7 بازدید
مامان محمدمهدی

سلام خدا به آبروی آبرودارانی مثل علیرضا عاقبت همه مونو ختم به خیر کنه خدا به شما خیر بده به واسطه نوشتن پستهای اینچنینی که حتی برای لحظه ای تکونمون میدن

زرگداز

بیاموزیم با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

مریم

بعضی ها برای زندگی و دنیا نعمتن تو یکی از اونهایی [گل]

هزاران گنج

درود بیکران بر شما که دوستتون رو با هر لباسی که باشه میپذیرید و بهش احترام میزارید بعضی ها در چنین شرایطی حتی جواب سلام طرف رو هم نمی دهند[گل][گل][دست]