حکایت امروز من......

امروزز مطلبی را اماده کردم که متاسفانه زمانی که گزینه انتشار را زدم با ضربدر قرمز پرشین بلاگ مواجه شدم الان هم هر کاری میکنم حسش نمیاد که نمیاد مجدد مطلبی که آماده کرده بودم را بنویسم.....

نمیدونم چرا گاهی اوقات تمام اتفاقات تلخ یکهو رخ میدهد؟لحظه به لحظه باید منتظر شنیدن خبرای تلخ باشیم...........

و دیدن بعضی از وقایع تلخ روزمره ..............

امروز که در مجلس ترحیم یکی از بستگان حضور داشتم یکبار دیگر گرگانیها را دیدم!

با خودم فکر میکردم که چرا ما گرگانیها فقط باید در مجالس ترحیم همدیگر را ببینیم ؟

واقعا خیلی تلخ است خیلی.........

مدتی بود که متکدیان کم شده بودند ولی باز متاسفانه میبینیم که اینروزها در گوشه کنار شهر میتوان بسادگی مشاهده کرد....نمیخوام بگم متاسفم که چهره شهر ما زشت شده اصلا..............

ولی از این متاسفم که چرا ..................

بخدا از متکدیان نمیشه ایراد گرفت چکار کنند؟

برند دزدی کنند؟

امروز که از امامزاده بیرون میامدم پسر بچه 9 ساله ایی را دیدم ....

با یک ظرف آب دنبال مشتری برای شستن قبر........

ازیک همصنف او که دارای خط بسیار عالی و با مدرک فوق دیپلم دقت کنید فوق دیپلم ،دارد پرسیدم این بچه را میشناسی چرا الان که نزدیک غروب هست اومده؟

گفت: این بچه تا الان مدرسه بوده پدرش مریض است و خودش خرج خونه را میده امروز شیفت ظهر بوده بخاطر همین دیر اومده..........

از تمام کسانی که این مطلب را میخوانند فقط شرافتمندانه پاسخ دهند شما در یک قبرستان ساعت 5 بعدازظهر یک کودک دبستانی را ببینید کیف به پشتش و دنبال افراد یرای شستن قبر باشد چه احساسی بهتون دست میده..............

فقط باید گفت افرین بر غیرت ما........

بخدا اگر همه یک دهم درآمد ماهیانه و یا پول یکهفته پفک بچه هامون را کنار بگذاریم خیلی از مشکلات حل میشه خیلی زیاد............

وقتی به یک مرکز خیریه بچه هایی عقب مانده ذهنی بی سرپرست سر میزنم و بزرگترین مشکلشان را نداشتن پوشاک میدانند .........

وقتی در یکی دیگر از مراکز بهزیستی دختر عقب مانده ذهنی بعلت ندادن شهریه ماهیانه 40000 هزارتومان ترک تحصیل کرده و در کنار پدر و مادرش در انتظار مرگ تدریجیست.........

 

نکته:حاتم طایی هیچگاه اسمش رو روی درخت یا سنگی حکاکی نکرد،

او حتی با هیچ قلم ، مرکبی و رنگی  اسمش رو روی در و دیوار کسی ننوشت ؛

ولی در کمال تعجب ، نامش دنیا رو پر کرده !

با جوهره محبت نامت را بر دلها بنگار؛

بگذار نیکویی نامت را زنده نگهدارد ...

حسش بود تکمیل میشه بدون ویرایش انتشارو زدم.......

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان الهه و الناز

سلام به نکات خیلی خوبی اشاره کرده اید. البته فقط در گرگان نیست که فامیلا و دوستان رو در مراسم ترحیم و یا عروسیها ملاقات می کنیم. به نظرم در همه جای ایران مرسوم شده و اینقدر گرفتاریها زیاد شده که دیگه حتی خواهر و برادر نمی تونند به همدیگه سری بزنن. در مورد اون بچه دبستانی هم خیلی ناراحت شدم. واقعا در مملکت ما خیلی ها هستند که با سیلی صورتشون رو سرخ نگاه می دارند. خدا خودش فرجی بکنه.

کشکول جدید

[گل][گل][گل]

هنا

[گل] گرگان و تهران و بندر عباس نداره. همه جا همینطوری شده.

mina

ممنون که به بلاگم سر زدی خوشحال شدم بلاگت مطالب زیبایی داره خوبه

محمد

[گل][گریه]

فیروزفرد

با سلام هر وقت این گونه پستها شما را میبینم دلم میشکند .ولی چکارکنیم چقدر .......................... [گل]

مريم

خيلي جالب بود واقعا" همينطوره اگه هر كسي به اندازه پوشش يه نفر احساس مسئوليت مي كرديم الان اينگونه نبود نبايد چشم به اميد دولت و مسئولين بود اونا دغدغه هاشون خيلي بزرگتر از مردمشون ممنون از مطلبتون اگه خواستيد رمز بدين بخونيم نوشته هاتون رو