امروز دوستی امده بود محل کارم دیدم صورتش برافروخته و ناراحت ....تلفنش زنگ میخورد و پاسخی نمیدهد گفتم چرا جواب تلفنتو نمیدی گفت:شخصی که پشت خط تلفن هست خیلی برام محترمه خیلی زیاد .من این شخص را مانند برادر خودم دوست داشتم ولی زمانیکه چند دقیقه قبل با وی در خصوص یکسری مشکلات کاری که رخ داده بود صحبت میکردم به من تهمت بزرگی بمن زد ومن را متهم به این کرد شما یک ریگی در کفشتان هست و بگرد آقا اون ریگ را پیدا کن..... و تماسش را بدون خداحافظی قطع کرد. اون برخوردیکه با من کرد با یک ......چنین برخوردی نمیکردند.
گفتم خب جواب تلفن را بده گفت بخدا نمیتونم، نمیتونم باور کنم توهین و بی احترامی را هرگز..............حاضرم یکنفر تو گوشم بزنه ولی توهین نکند اونم از چه کسی.......
بهش گفتم شاید اون بنده خدا حق داشته که به شما چنین تهمتی زده ولی در مورد قطع کردن تلفنش نمیدونم چی بگم ،چون اگر انسان کمی عقل وشعور داشته باشد نمیتواند در برابر چنین توهینی سکوت کند مگر اینکه کاری کرده باشد.
اون دوست ادامه داد من تاجایکه تونستم بهش کمک کردم زمانیکه خدمت سربازی میخواست برود کمکش کردم زمانیکه مغازه جدا باز کرده بود با ترفندی خاص کمکش کردم که مشتریان بیشتری داشته باشد ... اگر هر کسی ............................گفت و گفت و گفت تا به این رسیدم که اول شما تماس گرفتید یا او گفت من زنگ زدم گفتم شما که میدونید یک شخصی بسادگی آب خوردن بهت توهین میکنه پس چرا اصلا تماس گرفتید؟چرا خودتو کوچیک کردید؟تماس گرفتید که فحش بخورید؟
گفت:تماس گرفتم بخاطر اینکه شنیدم از من دلخور بوده اخه یک زمانی محل کار مشترک داشتیم در ان زمان در مغازه ایی که داشتیم هر روز با هم بودیم ............
خب هر شخصی دارای جایگاه خاص است و اون شخص هم همیشه برام با بقیه افراد فرق میکرد. گفتم بابا عجب دوستهایی داری که بهترینش این بوده بهت توهین هم میکند تلفن را هم روت قطع کرده و هر چی بتونه بارت میکنه ...............
گفتم حق داری جواب تلفنش را ندی این بهترین کاری بود که میتونستی بکنی.
ادامه داد بخدا دیگه نای حرف زدن ندارم چون از توهینی که کرد من خجالت کشیدم بخدا ،که به چه راحتی تونست این حرفو بزنه... وقتی که بمن توهین کرد انگار دنیا رو سرم خراب شد.... لحظه ایی سکوت کردم و وقتی که تلفن را قطع کرد که دیگه...................
پرسیدم اگر تلفن را قطع کرد پس چرا مجدد تلفن زده پاسخ داد زمانیکه قطع کردم اس دادم از توهین شما و قطع تلفن ممنونم ................................
بهش گفتم پس چرا جواب تلفن را نمیدی گفت بخدا میترسم توهین بدتری کنه الان متوجه خیلی چیزها میشم گفت زمانیکه سوپر مارکت داشتم میدیدم همسایه مغازه ام بطور ناگهانی علیه من موضعگیری کرد توهین امروز هم که دیگه ناب ترینش بود.
گفتم خب بعد از اینکه اس دادید چه واکنشی داشت گفت توهین خودش را تکرار کرد....گفتم بعد شما چه جوابی دادید گفت:از خداوند متعال آرزوی توفیق براشون کردم...
به طنز بهش گفتم نگفت چرا از خداوند برایم آرزوی متعال کردید حتما منظوری داشتید یا بازهم ریگی تو کفشتون هست .......خنده تلخی کرد و گفت خدای ما هم بزرگ هست.
دوستم که با صورتی برافروخته با من صحبت میکرد گفت کاش میتونستم علت تماسم را به ایشان بگم ایکاش میشد گفت ولی حیف که نشد ولی کاش میدانست که..................
گفتم چی را میدانست ......فقط یک سکوتی کرد وگفت علیرغم این توهینها این راز را هم با خودم حمل میکنم وبازهم تاوان رفاقتی چند ساله را میدم......................
دوستم نشست و با توجه به مشکل جسمانی که جدیدا گریبانگیرش شده قرصی را با یک چای تلخ خورد و با خداحافظی رفت ...........
اینهم حکایت دوست و هم باشگاهی سابقم ...........
واقعا موندم در این زمانه که همه باید با حرف زدن به نتیجه برسند چرا درگیری و خشونت چرا توهین همه اینها نشات از فرار از واقعیتهاست ..........
همینجا از خدای منان میخوام آنگونه زنده ام بدارد که نشکند دلی از بودنم و انگونه بمیراند که کسی وجد نیاید ازنبودنم................
پی نوشت 1:بالاخره دیشب یکی از مطالبم را برای جشنواره ارسال کردم امیدوارم تا فردا بتونم بقیه مطالب را هم ادامه بدم امروز خبری شنیدم مبنی بر اینکه مطالب ارسالی عدد 1000 را هم رد کرده که اگر واقعا چنین اتفاقی رخ داده باشد باید این موفقیت را به دبیر جشنواره و همچنین سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری گرگان تبریک گفت.
این روزا حسابی مشغول به کار هستم و یه جورایی از شرایط راضی.
علیرغم مشغله بالایی که اینروزها بجهت ثبت نام دوستان عزیز گرگانی جهت ادامه تحصیل در مقطع دکترا دارم ولی یک حس خوبی به آدم دست میده.
اگر خدا بخواد 10 اسفند دومین گروه از دانشجویان گرگانی جهت ثبت نام در مقطع دکترا به کشور تاجیکستان اعزام خواهند شد و من هم با این گروه جهت ثبت نام در رشته مدیریت عازم خواهم شد ونکته جالب تاکنون 2 نفر از وبلاگ نویسان هم با توجه به ثبت نام صورت پذیرفته در لیست اعزامی خواهند بود.
چهارم بهمن .........خیلی خوشحالم که کم کم شش ماه دوم سال هم میگذرد..... نمیدونم چرا شش ماه اول سال را خیلی بیشتر دوست دارم امیدوارم روزهای پایانی سال 90 هم بخیر و خوشی برای همه دوستان به پایان برسد.
در اواخر اسفند اگر شرایط بود سعی میکنم یک نگاهی مختصر به مطالب از فروردین تا اسفند داشته باشم مطالبی که کم حاشیه نداشت.....................
دیشب که بعد از مدتها فرصتی شد که گشتی در اینترنت بزنم(امان از قیمت دلار) خبری را خوندم که بد ندیدم شما هم در جریان بزارم.
نمیدونم فکر کنم به نقل از خبر گزاری فارس بود،در متن خبر امده بود:
نخستین دوچرخه ویژه زنان که رفع کنندۀ "مشکلات شرعی" نیز توصیف شده با در نظر گرفتن "نیازهای جسمی زنان"، به صورت آزمایشی در پارک زنان "بهشت مادران" به راه افتاد .
سیدمحمد حسینی، رئیس هیأت مدیره یکی از شرکتهای طراح دوچرخه ویژۀ زنان به خبرگزاری های ایران گفته است که طراحی دوچرخه ویژه زنان، که "کمی برقی" نیز شده به پایان رسیده و در مرحله مدل سازی است و در صورت کمک به تولید آن، تا دو ماه دیگر وارد بازار می شود.
و اما پرده برداری از این دو چرخه شرعی ویژه بانوان:

در هر صورت امیدوارم تمام اقشار بتوانند از این ورزش مفرح استفاده کنند.
-تصاویری که در ذیل دوستان مشاهده میکنند مربوط است به پخت حلیم در شب رحلت پیامبر(ص)توسط کوهنوردان گرگانی در ارتفاعات شهر زیبای گرگان....


پی نوشت1:مسابقه جشنواره وبلاگ نویسی شقایق های عاشورایی تا تاریخ 9/11/90 تمدید شد تا جایکه من اطلاع دارم استقبال بی سابقه ایی از این مسابقه شده امیدوارم تا تاریخ مقرر بتونم مطالبی را که جهت شرکت در این مسابقه اماده کردم را ارائه بدم.
پی نوشت 2:نمیدونم برخوردم در قبال بعضی از افراد تا چه حد درست هست......
خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛
یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.
زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.
پی نوشت 3:یک اتفاقی برام رخ داده که سعی میکنم بعد از قطعی شدن اطلاع رسانی کنم احتمالا در پست بعدی بصورت خصوصی اشاره ایی مختصر اشته باشم.
پی نوشت 4:ظرف یکی دو روز آینده قصد دارم یک پروژه نیمه تمام که از هفته قبل مجدد کلید خورده بود با حضور در نزد یکی از دوستان محترم را برای همیشه ببندم پروژه ایی که ترکشهای فراوانی برام داشت .......
پی نوشت5: امشب ساعت 30 دقیقه بامدادمسابقه برگشت تیمهای رئال مادرید و بارسلوناست(ال کلاسیکو)امیدوارم تیم محبوبم رئال مادرید موفق شود به مرحله بعد صعود کند که در اینصورت همکارانم فردا صبحانه مهمان من خواهند بود.....
نمیدونم چرا اینقدر اینروزها بیماری زیاد شده با هرکسی که صحبت میکنم همه از شرایط نامساعد جسمانی خودشان صحبت میکنند.چند روز قبل با یکی از دوستان خوبم که صحبت میکردم از بیماری خواهرزاده خودش صحبت میکرد.
پسر بچه ایی 13 ساله که بعد از طولانی شدن زمان بیماریش که یک سرما خوردگی ساده بود که البته نزدیک به یکماه هم طول کشیده بود به یک بیماری سخت و خطرناک تبدیل شده که فقط باید برای این بچه دعا کرد..........
با یک دوست خیلی محترم دیگر که براشون ارزش فراوانی قائلم صحبت کردم اون عزیزهم دچار بیماری شدند و نزدیک به یکماه هست که در بستر بیماری افتادند................
دوست دیگری که یکمدتی بود ناپدید شده بودند که فکر میکنم از ناحیه چشم دچار مشکل شده بودند.....................
با عزیز دیگری صحبت میکردم میگفت دوباره بیماری اسمی که داشت برگشته .......
نمیدونم واقعا هم نمیدونم ولی این گل تقدیم به همه دوستانی که در بستر بیماری هستند ...........

بخدا هیچی بهتر سلامتی انسان نیست بقول شاعر حسن و جمال به تبی بنده ، ثروت و مال به شبی بنده.
فردا هایی که هیچ وقت نمیرسند هم بهانه خوبی است برای امیدوار بودن،برای زندگی بهتر داشتن،برای یک نفس راحت کشیدن،خدایا شکر
Tomorrow that will never finish is a good excuse for being hopeful, for a better life, for a comfortable breathing, thank God
مطلب پایانی:" همه ما هزاران آرزو داریم!
لاغرتر شویم، بزرگتر شویم، پول بیشتری داشته باشیم، اتومبیل بهتری سوار شویم، یک روز تعطیل، یک گوشی موبایل جدید، ملاقات با زن یا مرد رویاهایمان و...
ولی یک بیمار مبتلا به سرطان تنها یک آرزو دارد و آن اینست که از شر سرطان خلاص شود! "
بیایید برای سلامتی شان دعا کنیم و اگر از دستمان برمیاد چه از لحاظ مالی و چه از نظر معنوی کمکشون کنیم ...
دسته گل هایی که با سرطان دست و پنجه نرم می کنند نیازمند حمایت من و شما هستند ... به شکرانه اینکه سالم هستیم و به رسم معرفت باید کاری کرد ...
به حکم انسان بودن و نه ترحم ...
خدایا به همه ی مریضها ، شفای عاجل عطا کن ...
الهی آمین
.......
کسی را برای دوستی انتخاب کنید که آنقدر قلبش بزرگ باشه که نخواید بخاطر اینکه در قلبش جای داشته باشید خودتون را کوچیک کنید.
سعادت دیگران بخش دیگری از خوشبختی ماست.
در این مدت یکماه نزدیک به پنج مطلب آماده کرده بودم که در وب بزارم ولی در انتها بعلت مشغله اینروزهام ویرایش نکردم سعی میکنم امروز یکی از این مطالب را بزارم حالا خصوصی یا عمومیش معلوم نیست.
این است زندگی میزی برای کار؟ کاری برای تخت؟ خوابی برای جان؟ جانی برای مرگ؟ مرگی برای یاد؟ یادی برای سنگ؟ این بود زندگی
قرنهاست که ادعا می کنیم ، خدایمان یکی است و همه ادیان آسمانی به خدای یکتا ایمان دارند و توحید را با آب و تاب زیاد سرلوحه کارهای خود قرار می دهیم و ادعا می کنیم که کارها را برای خدا انجام می دهیم. خدایمان یکی است ولی رفتارهای روزانه مان به تعداد خلایق روی زمین . مگر قرار نیست رنگ خدا را بگیریم . خدای در اسم یکی و در عمل به تعداد خلایق زمین .
شاید بپرسید چرا این پست را با این جمله شروع کردم ؟؟
چرا چون به آن اعتقاد دارم بازم مثل همیشه با چند....................به پایان میبرم چون ......
بیخیال منم صاحب سبک شدم با این نوشتنم!!!!!!!!!!!!
من به شخصه خاطرات قدیمم را خیلی دوست دارم امسال یک مطلبی در 15/1/90 در همین وب گذاشتم اینم ادرسش http://gorganvarzesh1.persianblog.ir/post/559/ واقعا شیطنت زمان ما همه خاص بود..........
یادم میاد اگر کسی بالاترین نمره را در کلاس میگرفت بچه های کلاس او را متهم به .....میکردند یا هرکس در کلاس میز اول مینشست به بچه مثبت تشبیه میشد.
یادش بخیر،یکی از دوستانم بنام محمد که در حال حاضر جهت اخذ دکترا در مالزی بسر میبرد خیلی در زمان تحصیل با هم صمیمی بودیم.یکروز معلم درس فنی آقای مهندس کلایی که در حال حاضر هم با وی ارتباط دارم، از محمد بپرسید، چند نوع غلطک داریم؟ محمد پاسخ داد:سه نوع.یک نوع خیلی بزرگه نوع دوم از این بزرگه کوچکتر و نوع سوم از دومی کوچکتر!!!!!!!!!!!!!!!
مهندس کلایی که همیشه ختدان بود با عصبانیت گفت: نیک نژاد شما جواب بدید، من که هنوز از زیر میز خنده ام بخاطر پاسخ محمد تمام نشده بود خودم را زدم به کوچه علی چپ. گفتم، محمد به غلطکهای ایرانی اشاره کرد ولی در غلطکهای خارجی کاملا قضیه متفاوت هست یعنی نوع اول کوچکه نوع دوم یکم از نوع اول بزرگتر ونوع سوم از نوع دوم بزرگتر !!!!!!!!!!!!!!
این پاسخ کافی بود که کلایی من و محمد را از کلاس بیرون بندازد.من و محمد خوشحال وخندان و راضی ازاخراج از کلاس راهی استادیوم آزادی جهت تمرین در تیم فوتبال شاهین شدیم......................چقدر زود گذشت......
چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی.......وهمه بچه های اون موقع.......یاد اون روزها بخیر
چندین مطلب برای انتشار در وبم آماده کرده بودم که متاسفانه بعلت مشغله فراوانی که اینروزها بعلت ثبت نام دانشجویان در موسسه قابوسیه دارم شاید یک چند روزی شرایط بروز رسانی نداشته باشم.
همانطور که قبلا هم اطلاع رسانی کرده بودم موسسه آموزش عالی آزاد قابوسیه یک تفاهمنامه با دانشگاه ملی تاجیکستان به امضاء رسانده که افراد در همین گرگان میتوانند به ادامه تحصیل در مقطع دکترا بپردازند.
دوستان اگر اطلاعات تکمیلتر و همینطور اطلاع از مفاد قرارداد میتوانند به ادرس http://www.ghaboosiyeh.ac.ir/ مراجعه نمایند.
بنده هم در این قسمت در خدمت دوستان خواهم بود و اگر هر سوالی داشته باشند میتوانند از ساعت 9 صبح لغایت 19 با تلفن همراه 09117924003 تماس حاصل نمایند.

اینروزها هوای گرگان را خیلی دوست دارم،البته بیعلت نیست...........................
خیلی از دوستان وبلاگ نویس در گرگان و حتی از شهرهای مختلف ایران با گذاشتن کامنت البته نه بصورت عمومی وتماس تلفنی آمادگی خودشان را جهت شرکت در جشنواره وبلاگ نویسی شقایق های عاشورایی اعلام کردند.
امروز یک اتفاق جالب رخ داد،دوست عزیزی از بوشهر با سازمان تماس گرفته بودند و یکسری سوال در خصوص این جشنواره داشتند. نکته جالب اینجاست که این دوست عزیزاز من خواستند در صورت امکان یکسری از کتابهایی که با گویش گرگانی و همچنین آداب ورسوم مردم گرگان را برایشان ارسال نمایم.
واقعا باید خدمت دبیر این جشنواره یک خسته نباشید عرض کرد که بگونه ایی این جشنواره را مدیریت میکنند که شخصی از جنوب ایران دنبال اداب و رسوم مردم گرگان است،جالب اینجاست که این دوست عزیز از من درخواست عرق بهار نارنج هم داشتند ،که قول دادم در صورت حضور در گرگان در روز اختتامیه خواسته شان را تامین کنم.
یکرنگ بمان ،
حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند .................
از ساعت 10 صبح اومدم مطلب جدید را بزارم ولی ظرف همین مدت بقدری اتفاقات عجیب و غریب برام رخ داد که نمیدونم از کجاش باید گفت و آیا میشه گفت یا نه؟؟
حالا استارت این پست را میزنم تا هرجاش را شد عمومی و بقیه را هم در پست بعدی بصورت خصوصی میزارم.
-بزارید اول از یک اتفاق مهم که روز پنجشنبه قطعی شد شروع کنم.
قطعا در این مدت همه دوستان شنیدند که تعدادی از همشهریان و دوستانشان جهت ادامه تحصیل در مقطع دکترا به کشورهای همسایه میروند، وبعد از مدت نزدیک به سه سال در کشور بیگانه با اخذ مدرک به کشور برمیگردند.
روز پنجشنبه هفته قبل دوست عزیزم دکتر رخشانفر مدیر موسسه قابوسیه با امضاء یک تفاهم نامه مشترک با آقای سعیدوف رئیس دانشگاه ملی تاجیکستان(مورد تایید وزارت علوم)مقرر شد کلیه دوره ها جهت اخذ مدرک دکترا در بیست رشته در شهر گرگان برگزار شود کاری که خیلی از شهرها از جمله تهران پیگیرش بودند اما موفق به اخذ این مجوز نشده بودند.
این یک موفقیت بزرگ برای شهر گرگان هست و امیدوارم بتوانم من هم سهم اندکی در رشد و توسعه علمی شهروندان گرگانی داشته باشم.
ظرف یکی دو روز آینده اخبار تکمیلتری را خدمت دوستان عرض خواهم کرد.
-یکسری اتفاقات عجیب و غریب برای من در حال رخ دادن هست که تا حدی هم باور نکردنی که احتمالا در پست بعدی بصورت خصوصی میزارم..........
-امشب پراکنده مینویسم اگر نظم و ترتیبی ندارد ببخشید.....
-مدتی بود که بازیهای تیم فوتبال اتکا گرگان و بسکتبال شهرداری گرگان را از نزدیک تماشا نمیکردم چون بقدری باختهای تحقیر آمیز داشتند که بجای انرژی مثبت چیزی جز اعصاب داغون برایم نداشت، ولی اینهفته هر دو بازی این دو تیم را رفتم که شکر خدا هر دو تیم با اقتدار حریفان خودشان را شکست دادند،ظاهرا پا قدم من سبک بود!!!!!البته شوخی میکنم چون اگر پا قدم من سبک بود بازیهای قبلی را هم میبردند...........
-نمیدونم چرا اینروزها به تعدادی از وبلاگهاکه سر میزنم دیگه اون شادابی قدیم را ندارند انگار همه .........
-روز گذشته که با تعدادی از دوستان وبلاگ نویس به خانه مرحوم سمیه کریمی دختر 16ساله ایی که بعلت بیماری فوت کرده بود http://www.farhang1392.blogfa.com/post/109/ در روستای سعد اباد جهت عرض تسلیت به خانواده محترمشان حضور پیدا کرده بودیم مونده بودم باید بخاطر فوت سمیه ناراحت باشم یا وضعیت زندگیشون و یا بیماری مادرش ....بخدا زمانیکه محل زندگیشون و همچنین به خانه نیمه تمامشان نگاه کردم یک لحظه به اسمان نگاه کردم و از خدای خودم پرسیدم خدایا این بچه ........
نمیدونم من که از خیلی کارهای خدا که قطعا حکمتیست و در محدوه عقل من نمیگنجد سر در نمیارم...........
باید از دوستان عزیزی که من را از حضورشان در این مراسم مطلع کردند تشکر کنم که البته بنا به دلایلی اسم این عزیزان را نمیارم.
-امروز یک خبر تلخ شنیدم و آنهم درگذشت خادم دلسوز ورزش، معلم اخلاق وادب ،پهلوان نامدار وکهنه سوار ورزش پهلوانی،مدیر زورخانه مشعل اسلام گرگان پهلوان حاج عبدالحسین عباس نژاد بود،جا دارد از طرف خودم این ضایعه دردناک را خانواده معظم و فرزندان برومندش و جامعه ورزشکاران استان و وابستگان آن فقید سعید تسلیت عرض کنم........
-دیروز و امروز شبکه دو سیما یک برنامه زنده در خصوص استان گلستان و اداب رسوم مردم آن را پخش کرده است متاسفانه از لباس مجریان آن که بگذریم که واقعا جای بحث داشت ،به تنها چیزی که در این برنامه نپرداختند فرهنگ مردم گرگان بود که واقعا ادم میمونه که چی باید گفت.....
یکی از نکات جالب این برنامه میتوان اشاره مجری غیر بومی برنامه به نام استان که از گرگان بجای گلستان استفاده میکرد و همچنین بارها از برج زیبای گرگان به یکی نام کردند.
-مدتی هست که یک سوال فکر منو مشغول کرده متن ذیل را بدقت مطالع کنید.....
در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش...!
وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد...
چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...
اکنون بزرگ شده ایم ... می ترسیم از حوادث ... نمی دانی ایمانمان را کجا جا گذاشته ایم ... ؟؟

پی نوشت1-از دوستان عزیزم عذرخواهی میکنم علیرغم اطلاع رسانی که بابت بروز رسانی انجام داده بودم با تاخیر اینکار صورت پذیرفت باور کنید فقط بخاطر مشغله کاری بود که حتما در پست بعد بصورت خصوصی یکسری موارد را خدمت دوستان عرض میکنم.
پی نوشت2-خیلی از دوستان بابت تغییر رمز و کد عبور از من سوال داشتند که باید خدمت دوستان خوبم عرض کنم سعی میکنم ظرف همین دو سه روز رمز جدید را از طریق کامنت اطلاع رسانی کنم ولی اینبار با یک حساسیت ویژه سعی میکنم اینکار را انجام بدم و از علت تغییر ان هم چیزی نگم فکر کنم بهتر باشد.....

نظرات ()