فرشید نیک نژاد

صعود و سقوط
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۱
 

صعود را دوست دارم،سقوط را نه... حتى نمیتوانم لحظه اى به حال هم وطنانم در لحظات سقوط فکر کنم،و به حال بازماندگانشان اکنون... تسلیت. کاش کمى در قبال جان مردم ؛عزیزان ایران زمین احساس مسئولیت کنند. همین.................

خدایا خسته ام ،

از بد بودن هایم ...

از اینهمه تظاهر به خوب بودن هایی که نیستم .

از آفرینش کوهها و آسمانها و هستی که سخت تر نیست ...

خوبم کن ؛

فقط همین.


 
 
گزارش تصویری از- تشییع پیکر محمدرضا لطفی قلندر موسیقی ایران در گرگان
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
 

14

15

fi6_2

fi6_1


 
 
مراسم خاکسپاری استاد لطفی در گرگان برگزار می‌شود
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳
 
 
مراسم خاکسپاری استاد لطفی در گرگان برگزار می‌شود
گرگان - خبرگزاری مهر: آهنگ‌ساز برجسته گرگان ضمن تسلیت درگذشت استاد محمدرضا لطفی آهنگساز بنام و نوازنده برجسته تار کشور از تشییع و خاکسپاری این هنرمند در گرگان خبر داد.
 

دکتر پژمان طاهری در گفتگو با خبرنگار مهر، با اعلام این خبر افزود: محمدرضا لطفی روز گذشته، در سن 67 سالگی و به علت بیماری در تهران دار فانی را وداع گفت.

وی افزود: به گفته خانواده این مرحوم، مراسم تشییع وی روز دوشنبه در گرگان انجام خواهد شد.

طاهری از برگزاری جلسه‌ای با اداره کل فرهنگ و ارشاد در این باره خبر داد و گفت: در این جلسه دکتر منتظری مدیرکل ارشاد، ناصر گرزین رئیس شورای شهر، پایین محلی عضو شورای شهر و نمایندگان شهرداری و جامعه موسیقی استان حضور خواهند داشت تا درباره مراسم‌های این استاد موسیقی گرگانی تصمیم گیری شود.

محمدرضا لطفی، استاد موسیقی کشور در سال (۱۳۲۵-۱۳۹۳) در شهر گرگان به دنیا آمد و طی سال هایی که در زمینه موسیقی برای کشور تلاش کرد زیر نظر استادانی همچون علی اکبر شهنازی و حبیب الله صالحی موسیقی را آموخت. وی با افرادی همچون محمدرضا شجریان و شهرام ناظری همکاری داشت.

وی در سال ۱۳۵۳ به عضویت گروه علمی دانشکده موسیقی درآمد و در همین سال همکاری خود را با رادیو آغاز کرد. در سال ۱۳۵۴ گروه "شیدا" را راه‌اندازی کرد و به همراه گروه "عارف" به سرپرستی حسین علیزاده به بازخوانی و اجرای دوباره آثار گذشتگان پرداخت.

پیکر استاد لطفی با استناد بر وصیتنامه وی در شهر گرگان خاکسپاری خواهد شد.


 
 
محمدرضا لطفی در گذشت
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳
 
 

 محمدرضا لطفی سرشناس‌ترین نوازنده تار، ردیف دان و موسیقی دان مشهور ایرانی درگذشت.

78731 983

 این نوازنده پیشکوست صبح امروز  بر اثر بیماری سرطان درگذشته است و به زودی اخبار مربوط به تدفین ایشان منتشر خواهد شد.

محمدرضا لطفی در سال ۱۳۲۵ در شهر گرگان به دنیا آمد. وی به مدت پنج سال در هنرستان موسیقی به آموختن موسیقی پرداخت و موسیقی را نزد استادانی چون علی اکبر شهنازی، حبیب الله صالحی فرا گرفت. پس از پایان هنرستان به دانشکده موسیقی راه یافت و به تکمیل آموخته‌هایش پرداخت. در این زمان از استادانی مانند نورعلی برومند، عبدالله دوامی، سعید هرمزی نیز بهره جست. محمدرضا لطفی در سال ۱۳۴۳ جایزه نخست موسیقی‌دانان جوان را نیز کسب کرد. در جشنواره موسیقی جشن هنر ۱۳۵۴در شیراز به همراه محمدرضا شجریان و ناصر فرهنگ‌فر به اجرای راست پنجگاه پرداخت که بسیار مورد توجه قرار گرفت. در اجرای ردیف آوازی توسط عبدالله دوامی با ساز تار وی را همراهی کرد. در سال ۱۳۵۳ به عضویت گروه علمی دانشکده موسیقی درآمد و در همین سال همکاری خود را با رادیو آغاز کرد. به مدت یک سال و نیم به عنوان مدیر گروه موسیقی دانشکده موسیقی هنرهای زیبای تهران به کار مشغول شد و پس از آن از این سمت استعفا کرد. در سال ۱۳۵۴ گروه شیدا را راه‌اندازی کرد و به همراه گروه عارف به سرپرستی حسین علیزاده به بازخوانی و اجرای دوباره آثار گذشتگان پرداخت. کانون موسیقی چاووش را با همکاری هنرمندانی مثل حسین علیزاده، پرویز مشکاتیان و علی اکبر شکارچی راه‌اندازی کرد و در طی یک فعالیت چشمگیر آثاری از این گروه به جای ماند که به گفتهٔ بسیاری از اساتید از بهترین کارهای موسیقی ایران به شمار می‌روند. پس از انحلال چاووش بعد از سفرهای زیادی که برای کنسرت به ایتالیا، فرانسه و آلمان کرد، در سال ۱۳۶۵ به آمریکا رفت. علاوه بر کنسرت‌های متعدد در سراسر آمریکا، مرکز فرهنگی هنری شیدا را در واشنگتن بنیان گذاشت.

از خوانندگانی که دراین سال‌ها با او همکاری کرده‌اند می‌توان به محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، هنگامه اخوان، محمد معتمدی، امیر اثنی عشری و علیرضا شاه محمدی اشاره کرد.


 
 
اولین پست سال 93
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۸
 

کسی که بینایی را خلق کرده است یقینا بیناست.

یک کور نمی تواند بینایی را خلق کند .

 

پس او تو را می بیند، از او کمک بخواه...

  


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٩
 


 
 
از سانحه سقوط تا فرار از سقوط بسکتبال
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۳
 

مدتی هست وبلاگو بنا بدلایلی ببصورت نامنظم وبلاگ را بروز میکنم.

بارها شروع به نوشتن کردم ولی نتونستم مطبلو به اتمام برسانم....

اولین مطلب این پست را هم دقیقا روزی که گرگان مانند تمام شهرهای شمالی حاصل از برف سپید پوش شده بود نوشته بودم که متاسفانه نتونستم به اتمام برسانم...

خلاصه مطلب این بود که.........

دوستی میگفت  به شرکت گاز رفته بودم برای وصل گاز اداره که بعلت بدهی قطع شده بود..........

میگفت:هنگام مراجعه به شرکت گاز خانمی را دیدم با پیراهن ژولیده با دو بچه کوچک که ابریزش بینی داشتند و سرفه های خشک کودکش نگاه ها را جلب میکرد برای وصل شدن گاز..............وصل شدن گازی که بعلت مبلغ ناچیزی بدهی قطع شده بود..........

خدایا چرا اخه.........

نمیدونم چی باید بنویسم ........

مگه اون بنده خدا فرار میکرد اونم نو سرمای هوای گرگان که چندتا بخاری هم جواب نمیده........ 

در هوای سرد زمستانی پسر 6 ساله ای جلو ویترین مغازه ای ایستاده بود.

او کفشی به پا نداشت و لباسهایش پاره بودند. زن جوانی از آن جامی گذشت .

چشمش به پسرک افتاد.آرزو  و اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت

و به داخل مغازه برد. کفشی زیبا و یک دست گرمکن برای او خرید .

زن به کودک گفت حالا به خانه برگردد.کودک سرش را بالا آورد. نگاهی به او انداخت و

گفت :خانم شما خدا هستید ؟

زن جوان لبخندی زد و گفت :نه پسرم من فقط یکی از بندگان او هستم .

پسرک گفت :مطمئن بودم که با او نسبتی دارید !!

                                                                  

منم دوست دارم از بستگان خدا باشم

......................................................................................................................

خبر کوتاه و تلخ بود.................

سقوط اتوبوس مسافربری گرگان به عمق دره در جاده
هراز، ۲۰ کشته و ۲۳ زخمی به جای گذاشت.

 http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/11/29/13921129132401561_PhotoL.jpg

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/11/29/13921129132354370_PhotoL.jpg

 http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/11/29/1392112913242457_PhotoL.jpg

عجب دنیایست..................

همه ما انسانها ناشکریم و قدر داشته های خود را نمیدونیم...........

در این حادثه عزیزانی از بین ما رفتند ولی ............این دو خط پایین را بخوانید تا واقعا ببینید که عجب سرنوشتی دارند خانواده مرحوم چیت ساز......

در این حادثه دلخراش دکتر جوانی را از دست دادیم ......دکترمحسن چیت ساز...

محسن دارای دو خواهر و یک برادر بود که ظزف مدت چند سال یک خواهر خود را در سانحه تصادف و تنها برادر خود را هم بر اثر سکته قلبی از دست داده بود......

و ظرف مدت کوتاهی هم خود به آنان پیوست..........

سایت شخصی مرحوم چیت ساز  http://www.mohsen.chitsaz.com/

واقعا خدا به پدر و مادر این خانواده صبر بده که سه فرزند خو درا ظرف مدت کوتاهی از دست دادند.

.......................................................................................................................

امروز یک وبگردی که داشتم........

چیزی که مشترک بود حمایت قاطع از تیم بسکتبال شهرداری در بازی امروز مقابل افرا خلیج فارس بود....

بازی که حکم مرگ و زندگی را برای بسکتبال گرگان را دارد.........

بسکتبال گرگان

طرح: وبلاگ جامپ شات - ساسان مظفری

 

چاره ایی هم جز این نیست

 


 
 
مرد عمران و ابادی امد
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳
 

خیلی وقت بود منتظرش بودیم.........

بله امد حسین صادقلو........

مردی که قطعا منشا خیر و برکت برای شهرمان خواهدبود.........

بله شاید من کارمند از نحوه مدیریت ایشان که بسیار قانونمند هستند ناراحت باشم ولی باعث خوشحالیم هست اومدنش........

خوش امدی مرد عمل و قانون.......

خوش امدی مرد باکلاس و با دیسپلین........

 

مردم گرگان همیشه در کنارت هستند.........

شهردار بدان تا با مردم هستی مثل کوه استوار  خواهی ماند...........

یک یا علی تا گرگانی اباد.............


 
 
شب یلدا......
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩
 

چند سالی است با آمدن شب یلدا  وجدان درد می گیرم !

شبی که برای فقرا درازترین شب است و برای شکم سیران کوتاهترین شب!...شب یلدایی که انار و کشمش و بادام و قصه های مادر بزرگ شب اول فصل زمستون، بلندترین شب سال، شب اصیل ایرانی!
شب برف، شب سرما، شب شلوغی، شب مهمونی و شب نشینی، شب خرید، شب دور هم جمع شدن فامیل، شب پدربزرگها و مادربزرگها، شب انار، شب هندونه، شب آجیل و شکلات و شیرینی، شب فال و دیوان حافظ، شب خاطره، شب...

ولی حالا.............آناناس،موز،پیتزا ،میگو و و قصه های ماهواره و سکوتهای طولانی مدت در خانه ها............

دیگه اثاری قصه های  پدر بزرگها و مادر بزرگها نیست.....

آن پدر بزرگها و مادربزرگها اینک در خلوت تنهایی اتاق های قدیمی و خانه های سالمندان، در شب یلدا   زودتر ازشبهای دیگر  می خوابند، تا در این شب دراز، خواب روزها و شب های ازیاد رفته را ببینند...

در این شب ، بخاطر دل غمگین یلداهای  کوچکی که با حسرت یک برش هندوانه و چند دانه انار بخواب می روند، و دانه های سرخ و کوچک انار، برایشان یک تصویر مات و مبهم در رویا است، تا صبح می نشینم و به آسمان نگاه می کنم، تا یلدا ازهمان راهی که آمده برود، نه انار می خورم و نه هندوانه! که هندوانه وصله میوه فروش هاست به تن یلدای کوچک!...

http://tinypic.com/ab47qe.jpg

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب ...،

کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند...

مطلب سال گذشته من:

 

شب یلداست،شبی که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه، نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما؛ شبى که داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترها در چشمان کودکان اوج مى گیرد و بالا مى رود....

 

یادش بخیر زمانیکه بچه بودیم در شب‌های چله افراد فامیل در همایشی صمیمی دور کرسی چوبی جمع می‌شدند و به قصه‌های بزرگترها گوش می‌دادند. زنان و کودکان در گرگ و میش شب‌های  تکاپو و هیجانی خاص ملزومات غذا و تنقلات ویژه این شب را مهیا می‌کردند وبرای گذران ساعات خوش در کنار فامیل لحظه شماری می‌کردند. آنان درسینی‌های قدیمی مسی درفضای دوده‌گرفته آشپزخانه‌های قدیمی، انواع میوه و تنقلات به ویژه هندوانه،انگور،پشت زیک ، مارمرده(مخلوط برنج شکر کنجد)،تخمه و نخودچی، کشمش، و خرما را مهیا می‌کردند.دراین شب استثنایی پس از صرف شام و خواندن دعای شکر درپای سفره، همگان در کنار هم،از شادی‌ها و غم‌ها، موفقیت‌ها ، اعتقادات، امیدها و بیم‌هاشان میگفتند.

 

بزرگترها و ریش سفیدان فامیل در این شب علاوه بر خواندن اشعار حافظ ، سعدی و فردوسی خاطرات و داستان‌های کهن ایران زمین را برای اعضای خانواده نقل می‌کردند.
در شب یلدا، بزرگترها با کودکان هم بازی می‌شدند،"گل یا پوچ"و مشاعره از جمله بازیهاوسرگرمیهایی است که در شب چله در گرگان با مشارکت همه اعضای خانواده رواج داشت. این رسومات تا چندین سال پیش در گرگان وجود داشت اما اکنون به ندرت می‌توان چنین جلوه‌هایی را به چشم دید.
متاسفانه الان بچه ها فقط دنبال بازیهای کامپیوتری و..... هستند وکم کم دارند از فرهنگمون فاصله میگیرند و به راهی میروند که ..............

 

 

 

 

 

امشب خیلیها حسرت بدل هستند .....خیلیها دوست دارند برای بچه هاشون از تنقلات و میوه های رنگی که در پشت ویترین مغازه ها خودنمایی میکند خرید کنند ولی از بضاعت مالی خوبی برخوردار نیستند چقدر خوبه که امشب بجای 4 نوع میوه دو نوع و بجای چندین نوع تنقلات خیلی محدود خرید کنیم و گوشه ایی از این خرید را هم سهم  افرادی کنیم که میشناسیم و قطعا در اطرافمان هم کم نیستن کنیم................

 

یکی از بهترین کارهایی که امشب میتوانیم انجام دهیم بازدید از خانه سالمندان و مراکز نگهداری از بچه های بی سرپرست هست که بتونیم انها را هم در شادیمان در شب یلدا با این عزیزان تقسیم کنیم.

 

«شب سردی بود …. پیرزن بیرونِ میوه­فروشی زل زده بود به مردمی که میوه  می­خریدن … شاگرد میوه فروش تندتند پاکت­های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت؛ و انعام می­گرفت … پیرزن باخودش فکر می­کرد چی می­شد اونم می­تونست میوه بخره ببره خونه؟ … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو جدا کنه و ببره خونه … می­تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمی­شد هم …. بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانم صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن جوانِ مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …. پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. من مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت: پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!»

 

 

 


 
 
کارتن خواب و...
نویسنده : فرشید نیک‌نژاد - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳
 

معمولا بعداز ظهر که از سر کار میام سعی میکنم خونه باشم چون زیاد حال و حوصله سرما هوا را ندارم .......

همیشه به همه هم گفتم شش ماه اول سال را خیلی دوس دارم بخصوص تیرماه .....

بگذریم دیروز که برای دیدن مسابقه بسکتبال به سالن رفته بودم در مسیر برگشت در ابتدای عدالت دو ساختمان قدیمی بود که چندین سال بصورت مخروبه باقیمانده بود، که باید خدمتتون عرض کنم در اواخر دهه 70 عکاسی هنر در انجا بود.

مدتی هست ظاهرا مالکین قصد ساخت و ساز ملک مخروبه را دارند.

از موضوع خارج نشم ،هنگامی قصد عبور داشتم صدای خش خشی توجه منو جلب کرد..

به داخل ساختمان مخروبه که نگاه میکردم پیرمردی را دیدم در حالیکه به دیوار تکیه داده بود و ظاهرا نیمه خواب بود آتشی روشن کرده بود تک وتنها و در سردی هوا نشسته بود.

دو دل بودم برم جلو یا نه ولی دلو به دریا زدم و رفتم جلو......

 قبل از اینکه کارتن خواب تنها، خس خس سینه اش را میان پتوی مندرسش پهان کند، گفت :آقا من شب میخوابم صبح میرم بزار همینجا بمونم.......

هاج و واج مونده بودم چی میگه این بابا....گفت پدر من،عزیزم تا هر موقع دوس داری باش ولی چرا اینجا اخه.......

اهل مشهد بود بنده خدا میگفت یک چرخدستی داشتم که در مشهد با اون کاسبی میکردم ولی شهرداری اون چرخدستی منو گرفت و حالا هم اومدم گرگان...

گفتم چرا اخه گرگان مگه چکاری میتونی انجام بدی گرگان چرا مشهدنموندی؟

گفت خوا هرم تمام پولامو ازم گرفت و فقط من موندم تنها تنها.........

گرگان یکی از دوستام کشاورزی داره من زمان محصول میرم بهش کمک میکنم....

خیلی برام سخت گذشت ....

در چند متری محل سکونتم فردی با این سن باید اینگونه زندگی کند...

حرفهای زیادی زد ولی فک نکنم نوشتنش جالب باشد،شایدم باید بگم ولی نوشتنش هم اعصابمو بهم میزنه....

به جز اینمورد که امشب حضوری لمسش کردم ،هم می شود دل  نگران کارتن خواب جوانی بود که خواسته یا ناخواسته سهمش از تمام این برو و بیاهای زمستانی، یک پتوی مندرس در گوشه خلوت یک پارک است تا زمین خیس و گل گرفته را برای چند ساعتی شکل خانه  ای ببیند هرچند کوچک و نا امن...

 زمستان فصل همه دختران و پسران کبریت فروشی است که سهمشان در ساعت 5 صبح روز بعد پلاستیک های سیاه رنگ شهرداری است با آرم مجهول­الهویه و خانه  شان کشوهای همیشه سرد اولین بیمارستان دم دست در هر خیابان.

خدایی به چشمان معصوم این بچه نگاه کنید  اون از ما چی میخواد ؟

نه توقع داره ملکی بنامش بزنیم و نه توقع داره زندگیمونو بهش ببخشیم.....

نمیگم برید به حسابش پول بریزید  ولیاگر همه بتونیم لباسهای دسته دو و یا پتوهای اضافی که داریم مه قطعا تمام خونه مان را سر گرفته به همین کارتن خوابها بدیم هیچ توقع دیگه ایی از ما ندارند بخدا خیلی کارها رو خودمون میتونیم انجام بدیم الکی هم گردن این و اون نندازیم..

قطعا مخاطبین گرگانی ، تهرانی و یا......خودشان میتونند در قالب یک تشکل کوچک با همون دوستهایی که در لینک وبشون هست اقدام به این کار خداپسندانه کنند بخدا هزینه ایی نداره نگران نباشید.

این نکته را هم یاداوری کنم علاوه بر کارتن خوابها در مناطق محروم شهر هم میتونیم این کارو انجام بدیم ولی اولویت اول کارتن خوابهایی که در شهرها هستند در اولویت هستند.

یک شب حرکت کنید با وسایل و یک کاسه سوپ ....

امتحان کنید مطمئن باشید لذتی بهتون دست میده وصف نشدنی....

معمولا چنین مطالبی را بدون ویرایش و امادگی قبلی مینویسم اگر حسی بود بعدا یک نگاهی بهش میندازم!

 

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم

یکبار دگر خانه ات آباد بگو "سیــــب"

پی نوشت:

علاقمندان جهت آشنایی با دیدگاههای علیرضا پزشکپور میتوانند به وب سایت http://pezeshkpour-gorgan.ir/ مراجعه نمایند.

Pic_Matn (16)


 
 
← صفحه بعد